تبليغاتX
بچه محل


بچه محل

آسمانا دلم از اختر و ماه تو گرفت آسمان دگری خواهم و ماه دگری

اگر چیزی از خدا خواستی و گفت باشد،

همان را که خواسته ای به تو خواهد داد.

اگر چیزی خواستی و گفت:

صبر کن، می خواهد چیز بهتری را برایت فراهم سازد.

اگر چیزی خواستی و گفت:

نه ، حتما می خواهد بهترین چیز را برایت قرار دهد.

تو دوست داری چه جوابی از خدا بشنوی؟

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

نظم بتان از تو پریشان شده !

سنگ زکفر تو پشیمان شده

درس سلوک دل عرفانیم !

ای ید بیضای مسلمانیم !

...

خالی دنیای مرا پر تویی

آنچه نیاید به تصور تویی

تا به دلی راه نظر می شوی

پله معراج بشر می شوی

درس تو سر منشأ آزادگیست

لطف تو در مشکلی و سادگی است

دفتر تو لحظه خامی نداشت

لطف وجود تو تمامی نداشت

...

باز بگو آدمیان علیم

هیچ مگویید ! الف لام میم

قصه سرپیچی آدم بگو

باز هم از پاکی مریم بگو

از به دل سنگ تصرف بگو

باز هم از قصه یوسف بگو

صلح تو آمد پس از آن رزم ها

خاتمه دادی به اولوالعزم ها

لشگر عشقت چو جهان می گرف

مکتب احمد ز تو جان می گرفت

چشم و چراغ دل آدم شدی

خاتمه خطبه خاتم شدی

...

شاعر:بابک دولتی

 

نوشته شده در پنجشنبه 5 شهریور1388ساعت 9:28 قبل از ظهر توسط bachchemahal| |

سلام خواهر باران ! نگو که شالی نیست

هنوز وقت زیاد است خشکسالی نیست

مبادلحظه ی بی درد زندگانی مان

سکوت و حوصله از روی بی خیالی نیست

و برف هم که بیاید تو لاله ای و شهید

بدان که قول خداوند احتمالی نیست

نبینمت که زمین گیر لحظه ها شده ای

که در مرام من و تو شکسته بالی نیست

از انتظار مگو من کویریم تو چرا؟!

مگر هنوز دو چشمان تو شمالی نیست

قبول می کنی احوال کلبه ات سبز است

هزار شکر که این گونه خشک و خالی نیست

هوای وحشی دریا برای من بفرست

که گاه جرعه ای از آن در این حوالی نیست

بگو که هستی خورشید یخ نبسته بگو!

که هیچ امید سرودن به این اهالی نیست.

بابک دولتی

نوشته شده در جمعه 5 تیر1388ساعت 8:57 بعد از ظهر توسط | |

ماه بالای سر آبادی است

اهل آبادی در خواب است

باغ همسايه چراغش روشن

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار.به لبه كوزه آب.

غوك ها می خوانند.

مرغ حق هم گاهی.

كوه نزديك است،پشت افراها, سنجد ها.

و بيابان پيداست.

سنگ ها پيدا نيست, گلچهه ها پيدا نيست.

سايه هایی از دور , مثل تنهايی آب , مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب بايد باشد.

دب اكبر آن است دو وجب بالاتراز بام.

آسمان آبی نيست , روز آبی بود.

ياد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قيسی بخرم.

ياد من باشد فردا لب سلخ , طرحی از بز ها بردارم,

طرحی از جارو ها , سايه ها شان در آب .

 ياد من باشد , هر چه پروانه كه می افتد در آب , زود از آب

             درآورم             

ياد من باشد فردا لب جوی, حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهايی است.

سهراب سپهری

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

دختری بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزی قادر به ديدن باشم
حتی اگر فقط برای يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزی
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسی کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالی که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

    یه آسمون پر از فرشته            رو شه پر همه نوشته

                             زینبیه اسم تموم           کوچه های بهشته

 

        تویی که یـار حسیــنی                    پنـــاه آخــــر حسیــــنی

        تموم عالم به جای خود                   تویی که خواهر حسینی

نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
 کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت...

 

                                                             سهراب سپهری

نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

چه اسفندها...آه!

چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می رسی

                                                        از همین راه!

 زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همين جاست بخند

دسته خطی كه تو را عاشق كرد

شوخی كاغذی ماست بخند

آدمك خر نشوی گريه كنی

کل دنیا سراب است بخند

 

آن خدايی كه بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 3:12 قبل از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

دوستی را دوست معنی ميدهد
قهر با دوست معنی ميدهد
می دانی چرا؟
چون هيچ كس با دشمن خود قهر نيست.
پای در زنجير پيش دوستان
به كه بيش دشمنان در بوستان

تقدیم به همه ی دوستای گلم

نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

آسمان گفت : پروردگارم مرا سربلندترين پديده ی خلقت آفريد.

زمين گفت : پروردگارم اشرف مخلوقات را از خاک من آفريد.

آسمان گفت : کروبيان و ملائکه، خانه در عرش من دارند.

زمين گفت : عزيز کروبيان و عصاره ی خلقت خانه در بطن من دارند.

آسمان گفت : قيمت من بر تو را ، همين بس ، که دست ها رو به من بالا برده می شوند برای عبادت.

زمين گفت : شرافت من را همين بس که پيشانی بر خاک من نهاده می شود برای عبادت.

آسمان سکوت کرد و با تبختر به زمين نگريست.

زمين مشتی تربت برداشت ؛

و هنوز کلمه ای نگفته بود که بغض آسمان ترکيد و با تمام شکوهش به احترام بوسيدن تربت بر زمين خم شد.

نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

راستی رنگ خدا چيست بگو؟

تو چه می انديشی؟

بعضی ها گويند که خدا  پاک ترين رنگ جهان است سپيد

ساده، بی آلايش

جمع رنگ ها همه يک جا

گاه برخی می گويند که خدا سبزترين رنگ زمين است ، همين

رنگ زيبا ، زنده

مرد دهقان می گويد

آن که را می گويی

زرد چون گندم گندمزار است

شاعری گويد که خدا سرخ تر از برگ گل است

عشق بی پايان است

همه درد هجران

همه بی پيرايه

باغبانی گويد

که خدا رنگ گل ياس و اقاقی هاست

مملو از احساسات

همچو يک شاخه گلی

غرق در پاک دلی

دختری می گويد

آن که را می گويی چند رنگ همچو غروب است غروب

دگران می گويند

که خدا رنگ سياهست تمام

همه را می پوشد

هرگنه را که بکردی هر رنگ

همه را می پوشد

او سياهست سياه و پر از خالی معنا داری

تو چه می انديشی

من که می انديشم

که به رنگ آبی ست

آبی گنبد تنهايی

آبی عرش الهی آبی

آسمانی آبی

تو چه می انديشی؟

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ لختی در ایستگاه دنیا توقف کرد و پیامبر رو به جهان کرد و گفت: مقصد ما خداست ٬ کیست که با ما سفر کند ؟ کیست که رنج و عشق توامان بخواهد ؟ کیست که باور کند دنیا ایستگاهی است تنها برای گذشتن ؟
قرن ها گذشت اما از بیشمار آدمیان جز اندکی بر آن قطار سوار نشدند .
از جهان تا خدا هزار ایستگاه بود . در هر ایستگاه که قطار می ایستاد ٬ کسی کم می شد . قطار می گذشت و سبک می شد . زیرا سبکی قانون راه خداست .
قطاری که به مقصد خدا می رفت ٬ به ایستگاه بهشت رسید . پیامبر گفت :‌اینجا بهشت است . مسافران بهشتی پیاده شوند . اما اینجا ایستگاه آخرین نیست .
مسافرانی که پیاده شدند ٬ بهشتی شدند . اما اندکی ٬ باز هم ماندند ٬ قطار دوباره راه افتاد و بهشت جا ماند .آنگاه خدا رو به مسافرانش کرد و گفت : دورو بر شما ٬ راز من همین بود . آن که مرا می خواهد ٬ در ایستگاه بهشت پیاده نخواهد شد .
و آن هنگام که قطار به ایستگاه آخر رسید ٬ دیگر نه قطاری بود و نه مسافری

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 8:12 بعد از ظهر توسط | |

بنده ی من نماز شب بخوان و آن یازده رکعت است.

خدایا !خسته ام!نمی توانم.

بنده ی من، دو رکعت نماز شفع و یک رکعت نماز وتر بخوان.

خدایا !خسته ام برایم مشکل است نیمه شب بیدار شوم.

بنده ی من قبل از خواب این سه رکعت را بخوان

خدایا سه رکعت زیاد است

بنده ی من فقط یک رکعت نماز وتر بخوان

خدایا !امروز خیلی خسته ام!آیا راه دیگری ندارد؟

بنده ی من قبل از خواب وضو بگیر و رو به آسمان کن و بگو یا الله

خدایا!من در رختخواب هستم اگر بلند شوم خواب از سرم می پرد!

بنده ی من همانجا که دراز کشیده ای تیمم کن و بگو یا الله

خدایا هوا سرد است!نمی توانم دستانم را از زیر پتو در بیاورم

بنده ی من در دلت بگو یا الله ما نماز شب برایت حساب می کنیم

بنده اعتنایی نمی کند و می خوابد

ملائکه ی من! ببینید من انقدر ساده گرفته ام اما او خوابیده است

چیزی به اذان صبح نمانده، او را بیدار کنید دلم برایش تنگ شده است

امشب با من حرف نزده

خداوندا! دوباره او را بیدار کردیم ،اما باز خوابید

ملائکه ی من در گوشش بگویید پروردگارت منتظر توست

پروردگارا! باز هم بیدار نمی شود، اذان صبح را می گویند

هنگام طلوع آفتاب است ای بنده ی من بیدار شو نماز صبحت قضا می شود

خورشید از مشرق سر بر می آورد

خداوندا نمی خواهی با او قهر کنی؟

او جز من کسی را ندارد...شاید توبه کرد...

نوشته شده در دوشنبه 18 آذر1387ساعت 8:9 بعد از ظهر توسط | |

 

گويند در بنی اسرائيل ، مردی بود كه می ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانی كرده‏ ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانی و كيفری نديده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند ، پس چرا ما را كيفری و عذابی نمى ‏رسد! ؟

در همان روزها ، پيامبر قوم بنی اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، می‏ فرمايد كه ما تو را عذاب‏ های بسيار كرده ‏ايم و تو خود نمی ‏دانی ! آيا تو را از شيرينی عبادت خود ، محروم نكرده ‏ايم ؟ آيا در مناجات را بر روی تو نبسته ‏ايم ؟ آيا اميد به زندگی خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ايم ؟ عذابی بزرگ‏تر و سهمگين ‏تر از اين می ‏خواهی ؟

نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

 

همان طور خیره شده بود به دریا
اصلا پلک نمی زد!
هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی گشت همین جا می نشست و فکر می کرد
با خودش حرف میزد !
- آخه چرا ؟
این همون دریاست که من با ماهی هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می کنم.

دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر فقط پدر من رو کشید تو خودش بیچاره انقدر کارکرده بود که قیافش چند سال از سنش پیرتر شده بود ...


۱ سال بعد پیرزنی همان جا خیره به دریا شده بود داغ شوهر و فرزند بدجوری ته دلش سنگینی میکرد ...

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

 

مانع

در زمان های قدیم پادشاهی تخت سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد .حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی داشت .

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه وسبزیجات بودنزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بودتخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرارداده شده بود.کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یاد داشت پیدا کرد .

پادشاه درآن یادداشت نوشته بود :" هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد. "  

امیدوارم مشکلات زندگی شانس موفقیت شما باشند!

نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط | |

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا پسر کوچکی باعجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه رفت. مادرش از پنجره او را نگاه می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به طرف کودکش حمله می کند. وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد کودکش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد .مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .

سرانجام با کمک اهالی کودک نجات یافت . او را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی یافت . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و جای زخم ناخن های مادرش روی بازویش بود .

خبرنگاری که باکودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد . سپس با غرور بازویش را نشان داد وگفت :« این زخم ها را دوست دارم . این ها خراش های عشق مادرم هستند .»

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط | |

صد رقم دلداده با ناز و ادايش جمع شد

کاسه می گرداند کلی دل برايش جمع شد

گرد و خاکی کرد زلفش، گرد بادی شد عجيب

بادهای بی سر و پا در هوايش جمع شد

ختم تردستی ولی يک دست را رو دست خورد

دست و پايی زد چو قلبم ، دست و پايش جمع شد

دستمال و موش و کفتر داشت ، اما ناگهان

مارها در آستين ردايش جمع شد

جار می زد، مشتری ها يک به يک کر می شدند

پير شد غم های دنيا در صدايش جمع شد

کاسه می گرداند چشمش، چشمها درويش بود

کاسه می گرداند چشمش ، اشک هايش جمع شد ...

نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است

                                                                                    

يه غريبه اومد از راه، با من آشنا شد
با تموم خستگي‌هاش، با من هم‌صدا شد
خونه‌ي دل از محبت گرم و باصفا شد
به غرور گذشته رسيدم، به هواي گذشته پريدم
چي بگم……
ندونسته دلمو به غريبه سپردم
اون غريبه رو ساده شمردم
گول چشم سياهشو خوردم
رفت از اين شهر كه دلم رو به خون بنشونه
جون من رو به لب برسونه
جاي ديگه آتيش بسوزونه
ندونستم كه غريبه هرچي باشه يه غريبه است
ندونستم كه غريبه هرچي باشه يه غريبه است.......

شعرهای قشنگی بودن آقا حمید امیدوارم در آینده بازم از این شعر ها برای ما بفرستی

 

نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |

دستم بوي گل مي داد. مرا به جرم چيدن گل محکوم کردند، اما هيچکس فکر نکرد که من شايد يک گل کاشته باشم.

-سنگینی باری که خدا بر دوش ما میگذارد انقدر زیاد نیست که کمرمان را خرد کند

انقدر است که ما را برای دعا به زانو دراورد

عابدی در حال نماز بود، مجنون از کنارش گذشت

 

و او نمازش را شکست و گفت:

 

مگر نديدی که من در حال نمازم، باعث شدی نمازم بشکند.

 

مجنون گفت: من که عاشق ليلي‌ام متوجه تو نشدم

 

تو که عاشق خداي ليلی هستی چطور متوجه من شدی!

 

نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط | |

این مطالب قشنگی که می خونید کاره رفیق گلمون سلوا خانومه

جدا که ای ول داره:

استخوان هايم ورم كرده شايد سنگينی دردی را به دوش می كشند ... اجازه ندارم .... می ترسم كه سرم را در نقاله ی زندگيم 90 درجه بچرخانم،‌ مردمك چشم ها منتظرند. پاي رفتم نيست اما ناگزير بايد بروم كسيی كه كنارم می آيد زاغ سياه مرا چوب ميزند.


آسفالت خيابان ها چه گناهی كرده اند كه زير پاي هر كس و ناكسی بايد له شوند بعضی ها سفيدند و بعضی ها سياهند و بعضی ديگر خاكستری
آنان كه خاكستری اند : پيرند و ملول و خسته از له شدن
آنان كه سفيدند : غمگين از کثيفی كفش های غريبگان
آنان كه سياهند : تازه متولد شده اند و در چشم برهم زنی خاكستری می شوند.

 

دستت درست سلوا خانم !

نوشته شده در دوشنبه 29 مهر1387ساعت 3:10 بعد از ظهر توسط bachchemahal| |

هر روز كه از آنجا می گذرم می بينمت كه در تلاطمی ، گاهی نيز آرام گرفتی در جای خود !

روزی كه آمدم بی اعتنا به گذشته نگاهم كردی هرچند كم ولی ديدی مرا اما در چهره ات ناراحتی موج می زد. من نيز دلم گرفت آن قدر كه می خواستم راهی را كه آمده ام را برگردم .

مواظب خودت باش اين زمانه گرگها به چهره ی پريان زياد دارد. هنگامی كه به ياد آن روزها  می افتم مثل اين است كه قايقی كه در آن به اميد رسيدن به خشكی پارو می زنند غرق می شود و من آنها را در اعماق دلم دفن می كنم...

 

قشنگ بود نه ؟

کاره رفیقمونه یه سر به وبش بزنید ضرر نمی کنید!

سلوا

نوشته شده در یکشنبه 28 مهر1387ساعت 2:1 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

حسرت همیشگی

حرف های ما هنوز ناتمام ...

تا نگاه می کنی:

                        وقت رفتن است

باز هم همان حکایت همیشگی!

پیش از آن که با خبر شوی

لحظه ی عزیمت تو ناگزیر می شود

آی ...

ای دریغ و حسرت همیشگی!

ناگهان

             چه زود

                          دیر می شود!

                                                        ( زنده یاد قیصر امین پور)

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 10:21 بعد از ظهر توسط | |

فرياد سكوتم را گوش كن

و نجواي خاموشي ام را معنا كن

من مفهوم(( نگريستن))

و(( نه گريستن )) هستم

من

براي زورق كوچك خوشبختي ام

يك دريا گريسته ام

تا در گل نشيند

نهنگ آرزوهايم.

در پايين سد سكوتم

سكوت نكنيد

تا مبادا سيلاب ويرانگر اندوهم

جلگه سبز نگاهتان را

فرو شويد

موجي است سركش

اما نهان

كه آرامش ظاهرم را

به صخره های سخت زمان خواهد كوبيد

تا طفل فرو خفته ي فريادم

بياموزد

چگونه سر دهد

سرود سبز(( نگريستن))

و(( نه گريستن)) را


تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا كند كه بيايي!

*** شب براي چيدن ستاره هاي قلبت خواهم آمد .بيدار باش من با سبدي پر از بوسه مي آيم و آن را قبل از چيدن روي گونه هايت ميکارم تا بداني اي خوبم دوستت دارم 

*** به من ميگفت : آنقدر دوست دارم که اگر بگويي بمير مي ميرم . . . . . . . باورم نمي شد . . . . فقط براي يک امتحان ساده به او گفتم بمير . . . ! سالهاست که در تنهايي پژمرده ام کاش امتحانش نمي کردم 

*** هميشه انقدر ساده نرو و مگذر لااقل نگاهي به پشت سرت کن...! شايد کسي در پي تو مي دود و نامت را با صداي بي صدايي فرياد ميزند...! و تو... هيچ وقت او را نديده اي 

*** آغوش پارکينگي است که جريمه ندارد !!! بوسه تصادفي است که خسارت ندارد !!! . . . . . چيه دنبالم راه افتادي !؟ 

*** برای عشق تمنا كن ولي خار نشو. براي عشق قبول كن ولي غرورتت را از دست نده . براي عشق گريه كن ولي به كسي نگو. براي عشق مثل شمع بسوز ولي نگذار پروانه ببينه. براي عشق پيمان ببند ولي پيمان نشكن . براي عشق جون خودتو بده ولي جون كسي رو نگير . براي عشق وصال كن ولي فرار نكن . براي عشق زندگي كن ولي عاشقونه زندگي كن . براي عشق بمير ولي كسي رو نكش . براي عشق خودت باش ولي خوب باش 

*** سهراب گفتي:چشمها را بايد شست......شستم ولي !.........
گفتي: جور ديگر بايد ديد.......ديدم ولي !..............
گفتي زير باران بايد رفت........رفتم ولي !.............
او نه چشمهاي خيس و شسته ام را..نه نگاه ديگرم را...هيچ کدام را نديد !!!!
فقط در زير باران با طعنه اي خنديد و گفت:
" ديوانه باران نديده !! " 

*** هرگاه دلت هوايم را کرد، به آسمان بنگر و ستارگان را ببين که همچون دل من در هوايت مي تپند 

*** لحظه ها گذرا و خاطرات ماندگارند حاضرم تمام هستيم را بدهم تا لحظه ها ماندگار و خاطرات گذرا شوند... 


*** يادت در ذهنم و عشقت در قلبم و عطر مهربانيت در تمام وجودم است عزيزم محبت را در پاکي نگاهت و صداقت را در وجود مهربانت معني کردم وبدان که زيباترين لحظه هايم در کنار تو بودن است 

*** هر كسي هم نفسم شد دست آخر قفسم شد. من ساده به خيالم كه همه كار و كسم شد. اون كه عاشقانه خنديد خنده هاي من دزديد زير چشمه مهربوني خواب يك توطئه ميديد 

*** فاصله تابش خود را بر ديگران تنظيم کن خداوند خورشيد را در جايي نهاد که گرم کند ولي نسوزاند . 

*** يافتن دوستان خوب سخت است سخت تر از آن ترک آنهاست فراموش کردنشان غير ممکن است 

*** عشق ويران کردن خويش است ، دوست داشتن ساختن است . 

*** عشق و دوست داشتن از پي هم مي آيند ، اما هر گز در يک خانه منزل نمي کنند. 

*** عشق قانون نمي شناسد ، دوست داشتن اوج احترام به مجموعه اي از قوانين عاطفي است. 

*** عشق نور است که هرچه را در مسيرش قرار بگيرد - از جمله قلب ها را  از خود روشن مي سازد. (باربارا دي آنجليس) 

*** عشق همانند مغناطيسي است که ما را به مبدا خود جذب مي کند. (باربارا دي آنجليس) 

*** آنان که از خود عشق ساطع مي کنند با عشق زندگي مي کنند و با عشق نيز نفس مي کشند ، ديگران را به سمت خود مي کشانند. (باربارا دي آنجليس) 

*** عاشق هر که هستيد ، با وفاداري به او عشق بورزيد. (باربارا دي آنجليس) 

*** تنها با عشق ميان دلهاي شماست که عشق ميان شما عمق و استحکام واقعي خود را نشان خواهد داد. (باربارا دي آنجليس) 

*** ايستاده مردن بهتر از زانو زده زيستن است . (آلبرت کامو) 

*** اگر کسي ترا آنطور که ميخواهي دوست ندارد، به اين معني نيست که تو را با تمام وجودش دوست ندارد. (مارکز)



تو بین منتظران هم عزیز من چه غریبی عجیبتر که چه آسان نبودنت شده عادت چه بیخیال نشستیم نه کوششی نه وفایی فقط نشسته و گفتیم خدا كند كه بيايی!

نوشته شده در سه شنبه 23 مهر1387ساعت 4:59 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |


Design By : Night Skin