تبليغاتX
بچه محل

بچه محل

جان سپردن به خموشی ز هم آموخته ایم عشقبازان همه شاگرد دبستان هم اند

خاک عرفات را

آب زمزم را

کوه  حرا را

جرات ابراهیم را

طاقت اسماعیل را

وصال معشوق را

صاحب کعبه نصیبتان کند...

عیدتان مبارک!

 

نوشته شده در جمعه 6 آذر1388ساعت 7:55 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

WHERE IS the justice of sovereignty when it slays the slayer and imprisons the robber and then falls upon its  neighbour and kills and plunders in its thousands  

 

 

 

  

  

کجاست عدالت حاکمیت هنگامی که قاتل را می کشد و سارق را زندانی می کند 

اما بر کشور همسایه اش می تازد و غارت می کند؟ 

نوشته شده در جمعه 27 شهریور1388ساعت 3:43 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

اگر چیزی از خدا خواستی و گفت باشد،

همان را که خواسته ای به تو خواهد داد.

اگر چیزی خواستی و گفت:

صبر کن، می خواهد چیز بهتری را برایت فراهم سازد.

اگر چیزی خواستی و گفت:

نه ، حتما می خواهد بهترین چیز را برایت قرار دهد.

تو دوست داری چه جوابی از خدا بشنوی؟

نوشته شده در شنبه 21 شهریور1388ساعت 9:49 قبل از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

ماه بالای سر آبادی است

اهل آبادی در خواب است

باغ همسايه چراغش روشن

من چراغم خاموش.

ماه تابيده به بشقاب خيار.به لبه كوزه آب.

غوك ها می خوانند.

مرغ حق هم گاهی.

كوه نزديك است،پشت افراها, سنجد ها.

و بيابان پيداست.

سنگ ها پيدا نيست, گلچهه ها پيدا نيست.

سايه هایی از دور , مثل تنهايی آب , مثل آواز خدا پيداست.

نيمه شب بايد باشد.

دب اكبر آن است دو وجب بالاتراز بام.

آسمان آبی نيست , روز آبی بود.

ياد من باشد فردا , بروم باغ حسن گوجه و قيسی بخرم.

ياد من باشد فردا لب سلخ , طرحی از بز ها بردارم,

طرحی از جارو ها , سايه ها شان در آب .

 ياد من باشد , هر چه پروانه كه می افتد در آب , زود از آب

             درآورم             

ياد من باشد فردا لب جوی, حوله ام را هم با چوبه بشويم.

ياد من باشد تنها هستم.

ماه بالای سر تنهايی است.

سهراب سپهری

نوشته شده در چهارشنبه 27 خرداد1388ساعت 2:6 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

دختری بود نابينا
که از خودش تنفر داشت
که از تمام دنيا تنفر داشت
و فقط يکنفر را دوست داشت
دلداده اش را
و با او چنين گفته بود
« اگر روزی قادر به ديدن باشم
حتی اگر فقط برای يک لحظه بتوانم دنيا را ببينم
عروس حجله گاه تو خواهم شد »

***
و چنين شد که آمد آن روزی
که يک نفر پيدا شد
که حاضر شود چشمهاي خودش را به دختر نابينا بدهد
و دختر آسمان را ديد و زمين را
رودخانه ها و درختها را
آدميان و پرنده ها را
و نفرت از روانش رخت بر بست

***
دلداده به ديدنش آمد
و ياد آورد وعده ديرينش شد :
« بيا و با من عروسی کن
ببين که سالهاي سال منتظرت مانده ام »

***
دختر برخود بلرزيد
و به زمزمه با خود گفت :
« اين چه بخت شومی است که مرا رها نمی کند ؟ »
دلداده اش هم نابينا بود
و دختر قاطعانه جواب داد:
قادر به همسری با او نيست

***
دلداده رو به ديگر سو کرد
که دختر اشکهايش را نبيند
و در حالی که از او دور مي شد گفت
« پس به من قول بده که مواظب چشمانم باشی »
نوشته شده در چهارشنبه 16 اردیبهشت1388ساعت 5:10 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

    یه آسمون پر از فرشته            رو شه پر همه نوشته

                             زینبیه اسم تموم           کوچه های بهشته

 

        تویی که یـار حسیــنی                    پنـــاه آخــــر حسیــــنی

        تموم عالم به جای خود                   تویی که خواهر حسینی

نوشته شده در پنجشنبه 10 اردیبهشت1388ساعت 3:28 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

روزی خواهم آمد و پیامی خواهم آورد
در رگ ها نور خواهم ریخت
و صدا در داد ای سبدهاتان پر خواب سیب آوردم سیب سرخ خورشید
خواهم آمد گل یاسی به گدا خواهم داد
زن زیبای جذامی را گوشواری دیگر خواهم بخشید
 کور را خواهم گفتم : چه تماشا دارد باغ
 دوره گردی خواهم شد کوچه ها را خواهم گشت جار خواهم زد : ای شبنم شبنم شبنم
رهگذاری خواهد گفت : راستی را شب تاریکی است کهکشانی خواهم دادش
روی پل دخترکی بی پاست دب کبر را بر گردن او خواهم آویخت
هر چه دشنام از لب خواهم برچید
هر چه دیوار از جا خواهم برکند
رهزنان را خواهم گفت : کاروانی آمد بارش لبخند
ابر را پاره خواهم کرد
من گره خواهم زد چشمان را با خورشید ‚ دل ها را با عشق سایه ها را با آب شاخه ها را با باد
و به هم خواهم پیوست خواب کودک را با زمزمه زنجره ها
بادبادک ها به هوا خواهم برد
گلدان ها آب خواهم داد
خواهم آمد پیش اسبان ‚ گاوان ‚ علف سبز نوازش خواهم ریخت
مادیانی تشنه سطل شبنم را خواهم آورد
خر فرتوتی در راه من مگس هایش را خواهم زد
خواهم آمد سر هر دیواری میخکی خواهم کاشت
پای هر پنجره ای شعری خواهم خواند
هر کلاغی را کاجی خواهم داد
مار را خواهم گفت : چه شکوهی دارد غوک
آشتی خواهم داد
آشنا خواهم کرد
راه خواهم رفت
نور خواهم خورد
دوست خواهم داشت...

 

                                                             سهراب سپهری

نوشته شده در سه شنبه 8 اردیبهشت1388ساعت 4:52 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

چه اسفندها...آه!

چه اسفندها دود کردیم!

برای تو ای روز اردیبهشتی

که گفتند این روزها می رسی

                                                        از همین راه!

 زنده یاد قیصر امین پور

نوشته شده در سه شنبه 1 اردیبهشت1388ساعت 5:30 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

پایبندی به سلام کردن

نقل می کنند مردی به حضور امام حسین(ع) رسید و بدون مقدمه و سلام به آن حضرت عرض کرد: « حالتان چطور است؟ خدا عافیتتان دهد!» . امام حسین (ع) به فرمودند: « قبل از سخن گفتن سلام بگو. خدا عافیتت دهد!» آن گاه اضافه کردند :« تا کسی سلام نکرده است به او اجازه سخن گفتن ندهید چرا که سلام کردن هفتاد ٫اداش دارد که ۶۹ قسمت آن پاداش برای سلام کننده است و تنها یک قسمت برای جواب دهنده است.»

نوشته شده در پنجشنبه 20 فروردین1388ساعت 9:9 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

* موی سطح بدن خرس‌هاي قطبی سفيد نيست، بلکه شفاف و بيرنگ است و بر اثر انعکاس نور، سفيد به نظر می‌رسد.

نهنگ آبی بزرگ‌ترين جانور روی زمين است، بزرگی قلب اين پستاندار غول پيکر به اندازه‌ی ماشين کوچکی است و رگ‌های آن به قدری بزرگ است که انسانی به راحتی می‌تواند درون آن شنا کند.

* علامت دلار ($) از ادغام دو حرف U و S ساخته شده است.(به معنای ايالات متحده ی امريکا U.S)

* در امريکا به ازای هر نفر دو کارت اعتباری وجود دارد.

* چشمان ما از بدو تولد هميشه يک‌اندازه هستند، اما بينی و گوش‌های ما هميشه رشد می‌کنند!

* 95%  از حجم بدن «ماهی ژله‌ای» (عروس دريايی) از آب تشکيل شده است.

* مادريد تنها پايتخت اروپايی است که در کنار يک رودخانه واقع نشده است.

* شترمرغ پرنده‌ای است که در منطقه‌های خشک به راحتی می‌تواند دوام بياورد. اين پرنده‌ی بزرگ، با چسباندن سر خود به زمين، می‌تواند آب‌های زيرزمينی را بيابد و در بيابان‌های خشک زنده بماند.

* شترمرغ استراليايی نمی‌تواند به عقب راه برود.

* تخمين زده می‌شود که با هوای بازدم نهنگ آبی می‌توان دوهزار بادکنک را باد کرد.

* گربه‌ها بيش از صد صوت دارند، در حالی که سگ‌ها حدود ده صوت بيشتر ندارند.

* نپال تنها کشوری است که پرچمش مستطيلی نيست. پرچم اين کشور مانند دو مثلث است که يکی بالای ديگری قرار گرفته است.

* مردمک چشم هشت‌پا به شکل مربع است.

* کوتاه‌ترين کلمه‌ي فرانسوی که همه‌ی پنج صوت را دربرمی‌گيرد، oiseau  به معنای «پرنده» می‌باشد.

* در ژانويه‌ی ۲۰۰۶ سرما در کشور لتونی به ۳۵ درجه زير صفر رسيد که اين سرما در ۱۰۰ سال اخير در اين کشور بی‌سابقه بود.

* حدود يک سوم CDهای موسيقی، غيرقانونی‌اند.

نوشته شده در جمعه 14 فروردین1388ساعت 9:39 قبل از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

آدمك آخر دنياست بخند

آدمك مرگ همين جاست بخند

دسته خطی كه تو را عاشق كرد

شوخی كاغذی ماست بخند

آدمك خر نشوی گريه كنی

کل دنیا سراب است بخند

 

آن خدايی كه بزرگش خواندی

به خدا مثل تو تنهاست بخند

نوشته شده در چهارشنبه 12 فروردین1388ساعت 3:12 قبل از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

موضوعات شگفت انگيزی از زندگی آلبرت انيشتين که شما هيچ گاه آنها را نمی داستيد!

او با سر بزرگ متولد شد:
وقتی انیشتن به دنیا آمد او خیلی چاق بود و سرش خیلی بزرگ تا آنجایی كه مادر وی تصور می‌كرد، فرزندش ناقص است،اما بعد از چند ماه سر و بدن او به اندازه‌های طبیعی بازگشت.
 

او خیلی دیر زبان باز کرد:
یکی دیگر از مشهورترین جنبه‌های کودکی اینشتین این است که او خیلی دیرتر از بچه‌های معمولی صحبت کردن را آغاز کرد. طبق ادعای خود اینشتین، او تا سن سه سالگی حرف زدن را آغاز نکرده بود و بعد از آن هم حتی تا سنین بالاتر از نه سالگی به سختی صحبت می‌کرد. به دلیل پیشرفت کند کلامی‌اینشتین، و گرایش او به بی‌توجهی به هر موضوعی که در مدرسه برایش خسته کننده بود و در مقابل توجه صرف او به مواردی که برایش جالب بودند باعث شده بود که برخی همچون خدمه منزل اینشتین او را کند ذهن بدانند. البته در زندگی اینشتین، این اولین و آخرین باری نبود که چنین انگ‌ها و نظرات آسیب شناسانه‌ای به او نسبت داده می‌شد. 

حافظه‌اش به خوبی آنچه تصور می‌شود نبود:
مطمئنا انیشتن می‌توانسته كتاب‌های مملو از فرمول و قوانین را حفظ كند،اما برای به یاد آوری چیزهای معمولی واقعا حافظه ضعیفی داشته است. او یكی از بدترین اشخاص در به یاد آوردن سالروز تولد عزیزان بود و عذر و بهانه‌اش برای این فراموشكاری، مختص دانستن آن [تولد] برای بچه‌های كوچك بود یا بطور مثال انیشتین سرعت صوت را از حفظ نمیدانست و وقتی از وی دراین مورد سوال می‌کردند میگفت اینها چیزهایی است که همه آنرا میدانند پس من وقتم را برای دانستن آنها تلف نمی‌کنم!

او ازداستان‌های علمی-تخیلی متنفر بود:
انیشتن از داستان‌های تخیلی بیزار بود. زیرا كه احساس می‌كرد، آنها باعث تغییر درك عامه مردم ازعلم می‌شوند و در عوض به آنها توهم باطلی از چیز هایی كه حقیقتا نمی‌توانند اتفاق بیفتند میدهد. 
به بیان او "من هرگزدر مورد آینده فكر نمی‌كنم،زیراكه آن به زودی می‌آید. به این دلیل او احساس می‌كرد كسانی كه بطور مثال بشقاب پرنده‌ها را می‌بینّند باید تجربه‌هایشان را برای خود نگه دارند.

او در آزمون ورودی دانشگاهش رد شد!
درسال 1895 در سن 17 سالگی،انیشتن كه قطعا یكی از بزرگترین نوابغی است،كه تا كنون متولد شده،در آزمون ورودی دانشگاه فدرال پلی تكنیك سوییس رد شد. 
در واقع او بخش علوم وریاضیات را پشت سر گذاشت ولی در بخش های باقیمانده، مثل تاریخ و جغرافی رد شد.وقتی كه بعدها از او در این رابطه سوال شد؛او گفت:آنها بی نهایت كسل كننده بودند، و او تمایلی برای پاسخ دادن به این سوالات را در خود آحساس نمی‌كرد.

علاقه‌ای به پوشیدن جوراب نداشت:
انیشتن در سنین جوانی یافته بود كه شصت پا باعث ایجاد سوراخ در جوراب می‌شود.سپس تصمیم گرفت كه دیگر جوراب به پا نكند و این عادت تا زمان مرگش ادامه داشت. 
علاوه بر این او هرگز برای خوشایند و عدم خوشایند دیگران لباس نمی‌پوشید، او عقیده داشت یا مردم اورا می‌شناسند و یا نمی‌شناسند.پس این مورد قبول واقع شدن[آن هم از روی پوشش] چه اهمیتی میتواند داشته باشد؟

او فقط یكبار رانندگی كرد:
انیشتن برای رفتن به سخنرانی‌ها و تدریس در دانشگاه، از راننده مورد اطمینانش كمك می‌گرفت. راننده وی نه تنها ماشین اورا هدایت می‌كرد، بلكه همیشه در طول سخنرانی‌ها در میان، شنوندگان حضور داشت. انیشتن، سخنرانی مخصوص به خود را انجام می‌داد و بیشتر اوقات راننده اش، بطور دقیقی آنها را حفظ می‌كرد. یك روز انیشتن در حالی كه در راه دانشگاه بود، باصدای بلند در ماشین پرسید:چه كسی احساس خستگی می‌كند؟ راننده اش پیشنهاد داد كه آنها جایشان را عوض كنند و او جای انیشتن سخنرانی كند، سپس انیشتن بعنوان راننده او را به خانه بازگرداند. 
عدم شباهت آنها مسئله خاصی نبود. انیشتن تنها در یك دانشگاه استاد بود، و در دانشگاهی كه وقتی برای سخنرانی داشت، كسی او را نمی‌شناخت و طبعا نمی‌توانست او را از راننده اصلی تمییز دهد. 
او قبول كرد، اما كمی تردید در مورد اینكه اگر پس از سخنرانی سوالات سختی از راننده‌اش پرسیده شود، او چه پاسخی خواهد داد، در درونش داشت. 
به هر حال سخنرانی به نحوی عالی انجام شد، ولی تصور انیشتن درست از آب در آمد. دانشجویان در پایان سخنرانی انیتشن جعلی شروع به مطرح كردن سوالات خود كردند. 
در این حین راننده باهوش گفت "سوالات بقدری ساده هستند كه حتی راننده من نیز می‌تواند به آنها پاسخ گوید "سپس انیشتن از میان حضار برخواست وبه راحتی به سوالات پاسخ داد،به حدی كه باعث شگفتی حضار شد".

الهام گر او یك قطب نما بود:
انیشتن در سنین نوجوانی یك قطب نمابه عنوان هدیه تولد از پدرش دریافت كرده بود. 
وقتی كه او طرز كار قطب نما را مشاهده می‌نمود، سعی می‌كرد طرز كار آن را درك كند. او بعد از انجام این كار بسیار شگفت زده شد.بنابر این تصمیم گرفت علت نیروهای مختلف در طبیعت را درك كند.

راز نهفته در نبوغ او:
بعد از مرگ انیشتن در 1955 مغز او توسط توماس تولتز هاروی برای تحقیقات برداشته شد. 
اما اینكار بصورت غیر قانونی انجام شد.بعدها پسر انیشتن به او اجازه تحقیقات در مورد هوش فوق العاده پدرش را داد. 
هاروی تكه هایی از مغز انیشتن را برای دانشمندان مختلف در سراسر جهان فرستاد. از این مطالعات دریافت می‌شود كه مغز انیشتن در مقایسه با میانگین متوسط انسانها،مقدار بسیار زیادی سلولهای گلیال كه مسئول ساخت اطلاعات هستند داشته است.همچنین مغز انیشتن مقدار كمی‌چین خوردگی حقیقی موسوم به شیار سیلویوس داشته، كه این مسئله امكان ارتباط آسان تر سلولهای عصبی را بایكدیگر فراهم می‌سازد. 
علاوه بر اینها مغز او دارای تراكم و چگالی زیادی بوده است و همینطور قطعه آهیانه پایینی دارای توانایی همكاری بیشتر با بخش تجزیه و تحلیل ریاضیات است.

نوشته شده در جمعه 7 فروردین1388ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلويی را در کنار پايش قرار داده بود روی تابلو خوانده ميشد: من کور هستم لطفا کمک کنيد . روزنامه نگارخلاقی از کنار او ميگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اينکه از مرد کور اجازه بگيرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان ديگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و آنجا را ترک کرد.

عصر آن روز روز نامه نگار به آن محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که آن تابلو را نوشته بگويد ،که بر روی آن چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چيز خاص و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل ديگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هيچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده ميشد:

 امروز بهار است، ولی من نميتوانم آنرا ببينم  !!!!!

 وقتی کارتان را نميتوانيد پيش ببريد استراتژی خود را تغيير بدهيد خواهيد ديد بهترين ها ممکن خواهد شد باور داشته باشيد هر تغيير بهترين چيز برای زندگی است.

حتی برای کوچکترين اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مايه بگذاريد اين رمز موفقيت است .... لبخند بزنيد

نوشته شده در شنبه 1 فروردین1388ساعت 6:55 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

بوی باران، بوی سبزه، بوی خاک،

شاخه‌های شسته، باران خورده، پاک

آسمان آبی و ابر سپيد،

برگهای سبز بيد،

عطر نرگس ، رقص باد،

نغمة شوق پرستوهای شاد،

خلوت گرم کبوترهای مست ...

نرم نرمک می‌رسد اينک بهار

خوش به حال روزگار!

خوش به حال چشمه‌ها و دشتها،

خوش به حال دانه‌ها و سبزه‌ها،

خوش به حال غنچه‌های نيمه باز،

خوش به حال دختر ميخک ـ که می خندد به ناز ـ ،

خوش به حال جام لبريز از شراب،

خوش به حال آفتاب.

ای دل من، گرچه ـ در اين روزگار ـ

جامه رنگين نمی‌پوشي به کام،

باده رنگين نمی‌بيني به جام،

نقل و سبزه در ميان سفره نيست،

جامت ـ از آن می که مي‌بايد ـ تهی است،

اي دريغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسيم!

اي دريغ از من اگر مستم نسازد آفتاب!

ای دريغ از ما اگر کامی نگيريم از بهار.

گر نکوبی شيشه غم را به سنگ؛

هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

عیدتون مبارک

نوشته شده در جمعه 30 اسفند1387ساعت 3:13 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

دوستی را دوست معنی ميدهد
قهر با دوست معنی ميدهد
می دانی چرا؟
چون هيچ كس با دشمن خود قهر نيست.
پای در زنجير پيش دوستان
به كه بيش دشمنان در بوستان

تقدیم به همه ی دوستای گلم

نوشته شده در شنبه 24 اسفند1387ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

دکتر زحمت کشیدن این مطلبو برامون فرستادن اميدوارم لذت ببرین:

آخرين ماه سال و پنجمين روز ماه موسوم است به سپندارمذ. در ايران قديم در اين روز جشن مي گرفته اند. به قول ابوريحان بيروني اين عيد به زنان تخصيص داشته و از شوهران خود هديه دريافت مي کرده اند از اين رو به جشن مژدگيران معروف بوده است . بيد مشک گل مخصوص سپندارمذ مي باشد.

باد عمر و ملک او چون مهر و آبان همنشين

تا ز اسفندارمذ مه را به فروردين برند

در ايران باستان گروهي از ايزدان يا فرشتگان بزرگ را امشاسپندان مي خواندند.

- اين لغت به معناي پاكان بي مرگ است.

- امشاسپندان هفت تن شمرده مي شدند و تجلي صفات اهورامزدا بودند و آفرينش وي را پاسباني و نگهباني مي كردند.

- نام اين هفت امشاسپند در فارسي بهمن، ارديبهشت، شهريور، سپندارمذ( اسفند)، خرداد و امرداد است و در سر آنان سپند مينو يا خرد پاك اهورامزدا قرار گرفته است.

- در ميان اين گروه هفتگانه سپندارمذ، خرداد و امرداد مادينه به شمار آمده اند و اين خود نشان مي دهد كه در تصور نياكان ايرانيان، زنان فروتر از مردان نبوده اند.

- خيلي پيش از اروپا يعني حدود بيست قرن قبل از ميلاد مسيح ، ايران باستان روزي را به نام روز عشق و با مراسمي بسيار جذاب و ديدني در تقويم خود دارد .

- اين روز که به تقويم هجري خورشيدي برابر با 29 بهمن يعني تنها سه روز بعد از والنتاين اروپا مي باشد.

در نزد ايرانيان باستان روز مهروزي و عشق و جشن همنشيني زمين و طبيعت است.

- علت نامگذاري آن هم بدين دليل است که : سالشمار زرتشتيان داراي 12 ماه 30 روزه مي باشد که هر روز و ماه نام خاصي دارد، حال هر گاه نام ماه و روز يکي شود روز جشن و پايکوبي زرتشتيان محسوب مي گردد. به طور مثال روز شانزدهم هر ماه مهر نام دارد و نام ماه هفتم نيز مهر است پس شانزدهم مهرماه -که به واسطه 31 روزه بودن 6 ماه اول تقويم خودمان برابر مي شود با 10 مهر ماه در سالنامه خورشيدي - جشن مهرگان بر پا مي شود. و سپندارمذ نام روز پنجم هر ماه است و همچنين نام ماه دوازدهم

- سپندارمذ در اصل نام امشاسپند چهارم مي باشد که نمونه کاملي از عشق ، فروتني ، باروري و فداکاري ست و از آن جايي که زمين داراي تمامي اين صفات است و با تواضع و فروتني همه را در دامان خود جاي مي دهد و نشانه بارز رويش و عشق ورزي ست، صفت ملي زمين به حساب مي آيد .

- از سوي ديگر زن را نيز نماد همه اين صفات مي دانند .

- پس در اين روز و اين جشن که نام ديگر آن مژد بگيران است زنان حکمرواي مطلق و براي يکروز به پاس زحمات يکساله شان فرمانرواي بي چون و چراي خانه ها مي شوند.

- از کار و تلاش روزانه رهاي. مي يابند و از همسرانشان هديه هاي نفيسي مي گيرند.

- بسياري بر اين باورند که روز عشق همان روز زن در ايران باستان بوده است.

 اسپندارمذ همتون مبارک!

نوشته شده در دوشنبه 5 اسفند1387ساعت 4:45 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

اگر خوب گوش بسپاری

حتماً می شنوی!

صدای زنگ شترها را که گواه عبور کاروان دارد. کاروانی که طول تاریخ را در حرکت بوده است و قافله سالار آن زينب است که شجاعت و صبر را از پدر خويش به ارث دارد.

 

کمی گوش هايت را تيز کن!

این خطبه های زینب(س) همه ی درس هایی است که باید از کربلا آموخت.

نوشته شده در شنبه 26 بهمن1387ساعت 5:24 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

آسمان گفت : پروردگارم مرا سربلندترين پديده ی خلقت آفريد.

زمين گفت : پروردگارم اشرف مخلوقات را از خاک من آفريد.

آسمان گفت : کروبيان و ملائکه، خانه در عرش من دارند.

زمين گفت : عزيز کروبيان و عصاره ی خلقت خانه در بطن من دارند.

آسمان گفت : قيمت من بر تو را ، همين بس ، که دست ها رو به من بالا برده می شوند برای عبادت.

زمين گفت : شرافت من را همين بس که پيشانی بر خاک من نهاده می شود برای عبادت.

آسمان سکوت کرد و با تبختر به زمين نگريست.

زمين مشتی تربت برداشت ؛

و هنوز کلمه ای نگفته بود که بغض آسمان ترکيد و با تمام شکوهش به احترام بوسيدن تربت بر زمين خم شد.

نوشته شده در پنجشنبه 24 بهمن1387ساعت 5:19 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

راستی رنگ خدا چيست بگو؟

تو چه می انديشی؟

بعضی ها گويند که خدا  پاک ترين رنگ جهان است سپيد

ساده، بی آلايش

جمع رنگ ها همه يک جا

گاه برخی می گويند که خدا سبزترين رنگ زمين است ، همين

رنگ زيبا ، زنده

مرد دهقان می گويد

آن که را می گويی

زرد چون گندم گندمزار است

شاعری گويد که خدا سرخ تر از برگ گل است

عشق بی پايان است

همه درد هجران

همه بی پيرايه

باغبانی گويد

که خدا رنگ گل ياس و اقاقی هاست

مملو از احساسات

همچو يک شاخه گلی

غرق در پاک دلی

دختری می گويد

آن که را می گويی چند رنگ همچو غروب است غروب

دگران می گويند

که خدا رنگ سياهست تمام

همه را می پوشد

هرگنه را که بکردی هر رنگ

همه را می پوشد

او سياهست سياه و پر از خالی معنا داری

تو چه می انديشی

من که می انديشم

که به رنگ آبی ست

آبی گنبد تنهايی

آبی عرش الهی آبی

آسمانی آبی

تو چه می انديشی؟

نوشته شده در شنبه 5 بهمن1387ساعت 4:38 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

مرد آزاده کيست؟

امام حسين عليه‏ السلام مي‏فرمايند: «هرآنچه در شرق و غرب آفتاب بر آن مي‏تابد، از قبيل دريا، خشکي، کوه و دشت، همه نزد خداشناسان و اولياي خدا ناچيز و مانند برگشتن سايه است... مرد آزاده اين چيزهاي پست (زخارف دنيوي را) را به مردم دنيا وا مي‏گذارد؛ زيرا بهاي آزادمرد هيچ چيز جز بهشت نيست. پس شما خود را به غير بهشت نفروشيد و کسي که با به دست آوردن مال و مقام ناچيز دنيا خشنود شود، بي‏شک به پست‏ترين چيز راضي شده است».

نوشته شده در شنبه 28 دی1387ساعت 7:32 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

سفارش به تقوی 

امام حسين عليه‏السلام در سفارش به تقوا و بيان آثار آن مي‏فرمايند: شما را به رعايت تقوای الهی سفارش می‏کنم؛ زيرا خداوند برای کسی که تقوای الهی را پيشه خود سازد ضمانت کرده است که احوالش را از آنچه ناخوش می‏دارد به آنچه دوست می‏دارد، دگرگون سازد و از آن راهی که هرگز گمان نمی‏کرد روزی‏اش را مقرر فرمايد.

پس بپرهيزيد از اين‏که در زمره کسانی باشيد که از مردم بر گناهانشان بيمناکند ولي از کيفر گناه و کوتاهیهای خود آسوده‏ خاطر يا غافلند. هرگز کسی با فريب و حيله داخل بهشت نمی‏شود و کسی جز از طريق اطاعت از احکام الهی به کمالاتی که خداوند برای انسان مقدّر کرده است دست‏رسی پيدا نمی‏کند».

نوشته شده در سه شنبه 24 دی1387ساعت 12:42 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

ای دل! صحرای بلا به وسعت تاريخ است و تا مؤمنين را به بلای کربلايی نيازمايند، رها نمی کنند.

 می انگاری که با يک زبان در دهان گرداندن که «ياليتنا کنا معکم» تو را واگذارند که در صف اصحاب عاشورايی امام عشق محشور شوی؟ زنهار که رسم دهر بر اين نيست؛ دهر بر محور حق و عدل می چرخد و تا تو کربلايی نشوی ، تا سلاح در کف نگيری و پای در ميدان ننهی و بر غربت مظلوميت و جراحت و درد و سختی  و شدت و اسارت صبر نورزی ، تو را به خيل عاشوراييان نمی پذيرند.

                                                   (شهيد اهل قلم مرتضی آوينی)

نوشته شده در پنجشنبه 19 دی1387ساعت 9:27 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

آن شب عطر خيمه ها از ياس بود  

پاسبان خيمه ها عباس بود

 

اونا که يوسفو ديدن ، همه دستارو بريدن 

اگه عباسو می ديدن سراشونو می بريدن

 

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 11:1 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

ای که در باغ ولا منصب سقا داری

ماه طاهايي و در ديده ی ما جا داری

تو ابوالفضلی و ايثار برازنده ی توست

هر چه خوبان همه دارند تو تنها داری

نوشته شده در دوشنبه 16 دی1387ساعت 10:44 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

بار بگشاييد اين جا کربلاست

آب و خاکش با دل و جان آشناست

السّلام ای سرزمين کربلا

السلام ای منزل نور خدا

السلام ای وادی دلجوی عشق

وه چه خوش می آيد اينجا بوی عشق

کربلا! گهواره ی اصغر تويی

مقتل عباس مه پيکر تويی

آمدم آغوش خود را باز کن

بستر مهمان خود را ساز کن

نوشته شده در دوشنبه 9 دی1387ساعت 1:44 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

زن زندگی شما کدوم ايناست؟

زن مدل هارد ديسک (Hard Disk): همه چيز يادش می مونه ، تا ابد

زن مدل رم (RAM) : از دل برود همان که از ديده برفت!

زن مدل ويندوز(Windows): همه می دونن که هيچ کاری رو درست انجام نمی ده ولی کسی نمی تونه بدون اون سر کنه

زن مدل اکسل(Excel): می گن خيلی هنرها داره ولی شما فقط واسه چهار نياز اصلی تون می تونين ازش استفاده کنين!

زن مدل اسکرين سيور(Screen saver): به هيچ دردی نمی خوره ولی حداقل حوصله آدم باهاش سر نمی ره!

زن مدل سرور(server): هر وقت لازمش دارين مشغوله!

زن مدل مولتی مديا(Multi Media): کاری می کنه که چيزای وحشتناکم خوشگل بشن!

زن مدل سی دی درايو(CD-ROM): هی تندتر و تندتر می شه!

زن مدل ايميل(E-Mail): از هر ده تا چيزی که می گه هشت تاش بی خوديه!

زن مدل ويروس(Virus): به نام " عيال" هم معروفه ، وقتی که انتظارشو ندارين، از راه می رسه، خودش رو نصيب می کنه و از همه منابعتون استفاده می کنه، اگه سعی کنين پاکش کنين، يک چيزی رو از دست می دين، اگه هم سعی نکنين پاکش کنين ، دار و ندارتون رو از دست می دين!
نوشته شده در شنبه 7 دی1387ساعت 12:56 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

يك شركت بزرگ قصد استخدام يك نفر را داشت. بدين منظور آزموني برگزار كرد كه يك پرسش داشت. پرسش اين بود:
شما در يك شب طوفاني در حال رانندگي هستيد. از جلوي يك ايستگاه اتوبوس مي‌گذريد. سه نفر داخل ايستگاه منتظر اتوبوس هستند. يك پيرزن كه در حال مرگ است. يك پزشك كه قبلاً جان شما را نجات داده است. يك خانم/آقا كه در روياهايتان خيال ازدواج با او را داريد. شما مي‌توانيد تنها يكي از اين سه نفر را سوار كنيد.. كدام را انتخاب خواهيد كرد؟ دليل خود را شرح دهيد.
__________________________

 
پيش از اينكه ادامه حكايت را بخوانيد شما نيز كمي فكر كنيد.
؟!
؟!
؟!
؟!
؟!
____________________________


قاعدتاً اين آزمون نمي‌تواند نوعي تست شخصيت باشد زيرا هر پاسخي دليل خودش را دارد.
پيرزن در حال مرگ است، شما بايد ابتدا او را نجات دهيد. هر چند او خيلي پير است و به هر حال خواهد مرد.
شما بايد پزشك را سوار كنيد. زيرا قبلاً جان شما را نجات داده است و اين فرصتي است كه مي‌توانيد جبران كنيد. اما شايد هم بتوانيد بعداً جبران كنيد.
شما بايد شخص مورد علاقه‌تان را سوار كنيد زيرا اگر اين فرصت را از دست دهيد ممكن است هرگز قادر نباشيد مثل او را پيدا كنيد.
از دويست نفري كه در اين آزمون شركت كردند، شخصي كه استخدام شد دليلي براي پاسخ خود نداد. او نوشته بود:
سوئيچ ماشين را به پزشك مي‌دهم تا پيرزن را به بيمارستان برساند و خودم به همراه همسر روياهايم منتظر اتوبوس مي‌مانيم.

شرح حكايت
همه مي‌پذيرند كه پاسخ فوق بهترين پاسخ است، اما هيچكس در ابتدا به اين پاسخ فكر نمي‌كند. چرا؟
زيرا ما هرگز نمي‌خواهيم داشته‌ها و مزيت‌هاي خود را (ماشين) از دست بدهيم. اگر قادر باشيم خودخواهي‌ها، محدوديت ها و مزيت‌هاي خود را از خود دور كرده يا ببخشيم گاهي اوقات مي‌توانيم چيزهاي بهتري به دست بياوريم.
تحليل فوق را مي‌توانيم در يك چارچوب علمي‌تر نيز شرح دهيم: در انواع رويكردهاي تفكر، يكي از انواع تفكر خلاق، تفكر جانبي است كه در مقابل تفكر عمودي يا سنتي قرار مي‌گيرد. در تفكر سنتي، فرد عمدتاً از منطق، در چارچوب مفروضات و محدوديت‌هاي محيطي خود، استفاده مي‌كند و قادر نمي‌گردد از زواياي ديگر محيط و اوضاع اطراف خود را تحليل كند.

 

نوشته شده در چهارشنبه 27 آذر1387ساعت 11:2 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

 

گويند در بنی اسرائيل ، مردی بود كه می ‏گفت : من در همه عمر ، خدا را نافرمانی كرده‏ ام و بس گناه و معصيت كه از من سر زده است ؛ اما تاكنون زيانی و كيفری نديده ‏ام. اگر گناه ، جزا دارد و گناهكار بايد كيفر بيند ، پس چرا ما را كيفری و عذابی نمى ‏رسد! ؟

در همان روزها ، پيامبر قوم بنی اسرائيل ، نزد آن مرد آمد و گفت :
خداوند ، می‏ فرمايد كه ما تو را عذاب‏ های بسيار كرده ‏ايم و تو خود نمی ‏دانی ! آيا تو را از شيرينی عبادت خود ، محروم نكرده ‏ايم ؟ آيا در مناجات را بر روی تو نبسته ‏ايم ؟ آيا اميد به زندگی خوش در آخرت را از تو نگرفته ‏ايم ؟ عذابی بزرگ‏تر و سهمگين ‏تر از اين می ‏خواهی ؟

نوشته شده در شنبه 2 آذر1387ساعت 3:24 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

از زمــانی که به در گـــاه تو راهــم دادند 

آبرومــــند شدم، عزت و جاهــم دادند

به مقامی که نبردند ســــلاطيــــن راهی 

من مسکيـن به خـدا رفتم و راهـم دادند

تا شدم معتکف کـوی تو ای شمس شموس  

مژده ی روشنـی شـــام سيـاهـم دادند

گرمی و شور طلب کردم از اينجا چون شمع   

چشمه ی اشک غم و آتش و آهـم دادند

در حريــم تو خــدا را به تو دادم سوگــند  

نامـه ی عفو گنــه بهر گنــــاهم دادند

چه غم از تابش خورشيد قيــــــامت دارم    

تا که در سـايه ی مهر تو پنـــاهم دادند

ودلادت با سعادت امام رضا (ع) رو به همه ی عاشقان اون حضرت تبریک می گیم!

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

 

همان طور خیره شده بود به دریا
اصلا پلک نمی زد!
هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی گشت همین جا می نشست و فکر می کرد
با خودش حرف میزد !
- آخه چرا ؟
این همون دریاست که من با ماهی هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می کنم.

دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر فقط پدر من رو کشید تو خودش بیچاره انقدر کارکرده بود که قیافش چند سال از سنش پیرتر شده بود ...


۱ سال بعد پیرزنی همان جا خیره به دریا شده بود داغ شوهر و فرزند بدجوری ته دلش سنگینی میکرد ...

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

Design By : Night Melody