تبليغاتX
بچه محل

بچه محل

جان سپردن به خموشی ز هم آموخته ایم عشقبازان همه شاگرد دبستان هم اند

ای کاش سقف می شکافت و من پرواز می کردم . بالای بالا و تو دستانم را می گرفتی . آن وقت با هم قدم می زدیم . از باغ محبت می گذشتیم . کنار سرچشمه ی عشق می نشستیم و در دشت عاطفه گل آرا مش می چیدیم . آن گاه آستین هایم را بالا می زدم و در حوضچه ی زلال دستانت وضو می گرفتم . از آسمان بی کران سخاوتت ستاره ی عفو می چیدم و قدم در دنیای پر نور قلبت می گذاشتم .

آن وقت چشم می گشودم و می دیدم فقط من نیستم که پا به وسیع ترین جای دنیا گذاشته ام . فقط من نیستم که رویای با تو بودن را در سر می پرورانم . بلکه قلب تو پر از آدم هایی است که مثل من تو را می جویند و تو همه ی آن ها را در قلبت جا داده ای . همه ی آن ها در قلب تو عشق را با تمام وجود احساس می کنند .

خدایا دوستت دارم .

نوشته شده در سه شنبه 20 مرداد1388ساعت 9:45 بعد از ظهر توسط | |


انسان = خواب + خوراک + کار+ تفريح


الاغ = خواب + خوراک


پس


انسان = الاغ + کار + تفريح


وبنابرين


انسان – تفريح = الاغ + کار


بعبارت ديگر


انساني که تفريح ندارد = الاغي که فقط کار مي کند


معادله ۲


مرد = خواب + خوراک + درآمد


الاغ = خواب + خوراک


پس


مرد = الاغ + درآمد


و بنابرين


مرد – درآمد = الاغ


بعبارت ديگر


مردي که درآمد ندارد = الاغ


 معادله ۳


زن = خواب + خوراک + خرج پول


الاغ = خواب + خوراک


پس


زن = الاغ + خرج پول


 وبنابرين


زن – خرج پول = الاغ


بعبارت ديگر


زني که پول خرج نمي کند = الاغ


 


نتيجه گيري:


 از معادلات ۲و۳ داريم:


مردي که درآمد ندارد = زني که پول خرج نميکند


پس:


 فرض منطقي ۱: مردها درآمد دارند تا نگذارند زنها  تبديل به الاغ شوند..


 و


 فرض منطقي ۲: زنها پول خرج مي کنند تا نگذارند مردها تبديل به الاغ شوند.


بنابرين داريم ...


مرد + زن = الاغ + درآمد + الاغ + خرج پول


و ازفرضهاي۱و۲ نتيجه منطقي ميگيريم که:


مرد + زن = ۲الاغي که با هم بخوشي زندگي ميکنند!

 

 

نوشته شده در چهارشنبه 7 مرداد1388ساعت 2:38 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |

بتی دارم که گرد گل ز سنبل سایه بان دارد

بهار عارضش خطی بخوان ارغوان دارد

غبار بپوشانید خورشید رخش یارب

بقای جاودانش ده که حسن جاودان دارد

زچشمت جان نشاید برد کز هر سو که می بینم

کمین از گوشه ای کردست و تیر اندر کمان دارد

چو عاشق می شدم گفتم که بردم گوهر مقصود

ندانستم که این دریاچه موج خون فشان دارد

زخوف هجرم ایمن کن اگر امید آن داری

که از شر بداندیشان خدایت در امان دارد 

ز سرو قد دلجویت مکن محروم چشمم را

بدین سرچشمه اش بنشان که خوش آبی روان داردژ

چو بر رویت بخندد گل مشو در دامش ای بلبل

که بر گل اعتمادی نیست ور حسن جهان دارد

از حافظ

 

نوشته شده در جمعه 2 مرداد1388ساعت 9:19 بعد از ظهر توسط | |

Design By : Night Melody