تبليغاتX
بچه محل

بچه محل

جان سپردن به خموشی ز هم آموخته ایم عشقبازان همه شاگرد دبستان هم اند

 

 

 

لازم به ذکر است که:  

نام این جزیره برای خود من هم نا مشخصه فقط همینو بدونین که یه جزیره ی دور افتاده است دیگه

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 3:23 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |

 

 

بچه ها پاشین بریم آبتنی

 

نوشته شده در پنجشنبه 30 آبان1387ساعت 3:14 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |

سلام سلام سلام و سلام

بچه ها خبر خبر از طرف آق مهندسمون و اصغر آقا و دکتر  و آق محسن خودمون

 

دکتر:                                                                  به نام خدا

موهبت یعنی اون روزنه ی امیدی که در اوج ناامیدی پیدا میکنی به نظر من دوستی بزرگ ترین موهبت برای انسان درمونده ی امروزه.  انسانی که از صفت و عمر جدید و خیلی چیزای دیگه دلش گرفته.

صفت عصر جدید خیلی چیز خوبیه اما کاری که با آدم کرده اینه که آدم بودن رو ازشون گرفته، دوست داشتن واقعی، صداقت، معرفت و خیلی چیزای دیگر...

و توی این برهوت چند تا دست آویز کوچک بیشتر برای انسان باقی نمونده که بهترینشون دوستیه.

همه ی ما سعی میکنیم که هم دوست خوبی باشیم هم دوست خوب داشته باشیم اما تمام این ها دروغ های قشنگی هستن که ما رو زنده نگه میدارن.

                                                         همیشه واقعیت تلخ ترین حالت ممکنه. 

آق محسن:

علیک سلام بر و بچ محله

وبلاگتون ایول داره. بالاخره کارای آبجی لیلا و بی بی خانمه دیگه.

ما اصلا خانوادگی استعداد هنر منر و این جور صحبتامون حرف نداره. حالا از حق نگذریم آق شاهینم زحمت کشیده دستش درست.

یه صحبتی هم با آبجیمون داشتیم، لیلا خانم اگه خدایی نکرده یه وقت مگسی، خرمگسی چیزی مزاحمت شد، اشاره بدی داداش محسنت رو هوا نفلش کرده.

خب دیگه با اجازتون رفع زحمت کنیم.

                                                                       چاکر هر چی بامرام

                                                                                            ایوله محسن خوش مرام

آق یونس:

سلام به همه ی بچه محل های گل ایرونی

ممنون از وب خیلی قشنگتون

معلومه خیلی واسش زحمت کشیدین درسته یه ماهش بیشتر نیست ولی اندازه ی صد سال توش حرف داره اگر بعد از یک ماه تازه نظرمو براتون فرستادم دلیلش این نیست که بهتون سر نمیزنم یا وبلاگتون واسم اهمیت نداشت دلیلش کار و مشغله ی زیاده این پروژه ی آخریه والا هم بهتون سر می زدم هم دورا دور خبرای وبتون بهم میرسید.

دیگه وقتتونو بیشتر از این نمیگیرم فقط تا فراموش نکردم می خواستم یه نکته ای رو به بعضی از بازدید کننده های وبلاگتون تذکر بدم

خاطر آقا شاهین و آقا محسن واسه ی من خیلی عزیزه و برای همین بیشتر اوقات تو کارا ازش دفاع میکنم پس یه موقع خدایی نکرده برای بعضی ها سو’ تفاهم پیش نیاد همین جا از دکتر هم برای جریان دفعه ی قبل تشکر میکنم دکتر جان لطف کردی ازش دفاع کردی.

بهترین های زمین و آسمون را براتون آرزو مندم

شاد باشید

خوندینش. این از آق مهندسمون 

اصغر آقا:

سسسسسسلام ! مخلص کلام من اصغر هستم 2 ساله از تهران! در خدمتتون هستیم.... مخلص همتون اصغر

اینم از این چهار نفر گل گلاب حالا فقط میمونه یه سه چهار نفر که تا حالا پشت صحنه مونده ولی فردا میاد روی صحنه در ضمن دوستای پشت صحنه ی ما فقط اینا نیستن که. میپرسین کیانحالا میبینین

منتظر باشید دوستان .............

به قول مهندس شاد باشید و فعلا بای

 

نوشته شده در دوشنبه 20 آبان1387ساعت 4:19 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |

از زمــانی که به در گـــاه تو راهــم دادند 

آبرومــــند شدم، عزت و جاهــم دادند

به مقامی که نبردند ســــلاطيــــن راهی 

من مسکيـن به خـدا رفتم و راهـم دادند

تا شدم معتکف کـوی تو ای شمس شموس  

مژده ی روشنـی شـــام سيـاهـم دادند

گرمی و شور طلب کردم از اينجا چون شمع   

چشمه ی اشک غم و آتش و آهـم دادند

در حريــم تو خــدا را به تو دادم سوگــند  

نامـه ی عفو گنــه بهر گنــــاهم دادند

چه غم از تابش خورشيد قيــــــامت دارم    

تا که در سـايه ی مهر تو پنـــاهم دادند

ودلادت با سعادت امام رضا (ع) رو به همه ی عاشقان اون حضرت تبریک می گیم!

نوشته شده در یکشنبه 19 آبان1387ساعت 4:9 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

 

ملاقات

ظهر یک روز سرد زمستانی وقتی امیلی به خانه برگشت پشت در پاکت نامه ای را دید که نه تمبری داشت و نه مهر اداره ی پست روی آن بود .فقط نام و آدرسش روی پاکت نوشته شده بود .او با تعجب پاکت را باز کرد و نامه ی داخل آن را خواند :

" امیلی عزیز

عصر امروزبه خانه ی تو می آیم تا تو را ملاقات کنم .

با عشق . خدا "

 امیلی همان طور که با دست های لرزان نامه را روی میز می گذاشت با خود فکر کرد که چرا خدا می خواهد او را ملاقات کند؟ او که آدم مهمی نبود. در همین فکرها بود که ناگهان به یاد کابینت اشپزخانه افتاد و با خود گفت:" من که چیزی برای پذیرایی ندارم !" پس نگاهی به کیف پولش انداخت . اوفقط ۵دلار و ۴۰سنت داشت . با این حال به سمت فروشگاه رفت و مقداری نان و شیر خرید . وقتی از فروشگاه بیرون آمد برف به شدت در حال بارش بود و او عجله داشت تا زود به خانه برسد .

در راه بازگشت زن و مرد فقیری را دید که از سرما می لرزیدند . مرد فقیر به امیلی گفت:" خانم ما خانه و پولی نداریم . بسیار سردمان است و گرسنه هستیم . ایا امکان دارد به ما کمکی کنید."

امیلی گفت :" متأسفم من دیگر پولی ندارم و این نان ها را هم برای مهمانم خریده ام."

مرد گفت:" بسیار خوب خانم متشکرم " و بعد دستش را روی شانه ی همسرش گذاشت و به حرکت ادامه دادند.

همان طور که مرد و زن فقیر در حال دور شدن بودند امیلی درد شدیدی را در قلبش احساس کرد . به سرعت دنبال ان ها دوید:" آقا. خانم.خواهش می کنم صبر کنید." وقتی امیلی به زن و مرد فقیر رسیدسبد غذا را به آن ها داد و بعد کتش را درآورد و روی شانه های زن انداخت .

مرد از او تشکر کرد و برایش دعا کرد . وقتی امیلی به خانه رسید یک لحظه ناراحت شد چون خدا می خواست به ملاقاتش بیاید و او دیگر چیزی برای پذیراییی از خدا نداشت . همان طور که در را باز می کرد پاکت نامه ی دیگری را روی زمین دید . نامه را برداشت و باز کرد :

"امیلی عزیز

از پذیرایی خوب و کت زیبایت متشکرم

با عشق.خدا "

راستی بگم که این داستان ها متعلق به نویسندگانی است که نشانی از خود باقی نگذاشتند!    

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 7:57 بعد از ظهر توسط | |

 

همان طور خیره شده بود به دریا
اصلا پلک نمی زد!
هر روز غروب وقتی از ماهیگیری برمی گشت همین جا می نشست و فکر می کرد
با خودش حرف میزد !
- آخه چرا ؟
این همون دریاست که من با ماهی هاش شکم مادر و خواهرم رو سیر می کنم.

دریایی به این بزرگی و آرومی چرا میون این همه ماهیگیر فقط پدر من رو کشید تو خودش بیچاره انقدر کارکرده بود که قیافش چند سال از سنش پیرتر شده بود ...


۱ سال بعد پیرزنی همان جا خیره به دریا شده بود داغ شوهر و فرزند بدجوری ته دلش سنگینی میکرد ...

نوشته شده در شنبه 18 آبان1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

 

مانع

در زمان های قدیم پادشاهی تخت سنگی را در وسط جاده قرار داد و برای اینکه عکس العمل مردم را ببیند خودش را جایی مخفی کرد . بعضی از بازرگانان و ندیمان ثروتمند پادشاه بی تفاوت از کنار تخته سنگ می گذشتند.

بسیاری هم غرولند می کردند که این چه شهری است که نظم ندارد .حاکم این شهر عجب مرد بی عرضه ای است و...با وجود این هیچ کس تخته سنگ را از وسط راه برنمی داشت .

نزدیک غروب یک روستایی که پشتش بار میوه وسبزیجات بودنزدیک سنگ شد.بارهایش را زمین گذاشت و با هر زحمتی بودتخته سنگ را از وسط جاده برداشت و آن را کناری قرار داد.

ناگهان کیسه ای را دید که وسط جاده و زیر تخته سنگ قرارداده شده بود.کیسه را باز کرد و داخل آن سکه های طلا و یک یاد داشت پیدا کرد .

پادشاه درآن یادداشت نوشته بود :" هر سد و مانعی می تواند یک شانس برای تغییر زندگی انسان باشد. "  

امیدوارم مشکلات زندگی شانس موفقیت شما باشند!

نوشته شده در پنجشنبه 16 آبان1387ساعت 4:39 بعد از ظهر توسط | |

چند سال پیش در یک روز گرم تابستانی در جنوب فلوریدا پسر کوچکی باعجله لباس هایش را درآورد و خنده کنان داخل دریاچه رفت. مادرش از پنجره او را نگاه می کرد و از شادی کودکش لذت می برد.

مادر ناگهان تمساحی را دید که به طرف کودکش حمله می کند. وحشت زده به طرف دریاچه دوید و با فریاد کودکش را صدا زد . پسر سرش را برگرداند ولی دیگر دیر شده بود .

تمساح با یک چرخش پاهای کودک را گرفت تا زیر آب بکشد .مادر از راه رسید و از روی اسکله بازوی پسرش را گرفت .

سرانجام با کمک اهالی کودک نجات یافت . او را سریع به بیمارستان رساندند . دو ماه گذشت تا پسر بهبودی نسبی یافت . پاهایش با آرواره های تمساح سوراخ سوراخ شده بود و جای زخم ناخن های مادرش روی بازویش بود .

خبرنگاری که باکودک مصاحبه می کرد از او خواست تا جای زخم هایش را به او نشان دهد.

پسر شلوارش را کنار زد و با ناراحتی زخم ها را نشان داد . سپس با غرور بازویش را نشان داد وگفت :« این زخم ها را دوست دارم . این ها خراش های عشق مادرم هستند .»

نوشته شده در یکشنبه 12 آبان1387ساعت 8:13 قبل از ظهر توسط | |

صد رقم دلداده با ناز و ادايش جمع شد

کاسه می گرداند کلی دل برايش جمع شد

گرد و خاکی کرد زلفش، گرد بادی شد عجيب

بادهای بی سر و پا در هوايش جمع شد

ختم تردستی ولی يک دست را رو دست خورد

دست و پايی زد چو قلبم ، دست و پايش جمع شد

دستمال و موش و کفتر داشت ، اما ناگهان

مارها در آستين ردايش جمع شد

جار می زد، مشتری ها يک به يک کر می شدند

پير شد غم های دنيا در صدايش جمع شد

کاسه می گرداند چشمش، چشمها درويش بود

کاسه می گرداند چشمش ، اشک هايش جمع شد ...

نوشته شده در شنبه 11 آبان1387ساعت 6:13 بعد از ظهر توسط Bahar Mahmudi| |

به نام نامی نامی که جز او نامی نیست

سلامی چو بوی خوش آشنایی                                                    بدان مردم دیده ی روشنایی

ولادت حضرت معصومه (س) و روز دختر رو به همه ی دخترای گل ایرونی تبریک می گم. امیدوارم همه ی دخترای ایرونی الگوی مناسبی رو مثل حضرت معصومه برای ادامه ی زندگی موفقشان انتخاب کنند و بدانند که ارزش یک دختر به عفت و وقار وجودی اوست .

البته همه ی دخترای ایرونی سنگین و باوقار و بامتانت هستند . اینو گفتم که نگی نگفتی . و لی خوب است که آدم هیچ وقت برای داشته هاش احساس غرور نکند . برگ ها وقتی میریزند که فکر می کنند طلا شدند . 

یه بار دیگه روز دختر را به همتون تبریک میگم .

موفق و پیروز باشید .   

نوشته شده در پنجشنبه 9 آبان1387ساعت 5:46 بعد از ظهر توسط | |

 

 منم کوروش, شاه جهان, شاه بزرگ, شاه بابل, شاه سومر و آکد, شاه چهار گوشه جهان. پسر کمبوجیه..."

"آنگاه که بدون جنگ و پیکار وارد بابل شدم, همه مردم گام های مرا با شادمانی پذیرفتند. در بارگاه پادشاهان بابل بر تخت شهریاری نشستم" "مردوک خدای بزرگ دل های پاک مردم بابل را متوجه من کرد... زیرا من او را ارجمند و گرامی داشتم."
"ارتش بزرگ من به صلح و آرامی وارد بابل شد. نگذاشتم رنج و آزاری به مردم این شهر و این سرزمین وارد آید."
"وضع داخلی بابل و جایگاه های مقدسش قلب مرا تکان داد... من برای صلح کوشیدم."
"من برده داری را برانداختم, به بدبختی آنان پایان بخشیدم. فرمان دادم که همه مردم در پرستش خدای خود آزاد باشند و آنان را نیازارند" "فرمان دادم که هیچ کس اهالی شهر را از هستی ساقط نکند."
" مردوک خدای بزرگ از کردار من خشنود شد... او برکت و مهربانی اش را ارزانی داشت."
"ما همگی شادمانه و در صلح و آشتی مقام بلندش را ستودیم..."
"من همه شهرهایی را که ویران شده بود را از نو ساختم. فرمان دادم تمام نیایشگاه هایی که بسته شده بودند را بگشایند."
"همه خدایان این نیایشگاه ها را به جاهای خود بازگرداندم."
"همه مردمانی که پراکنده و آواره شده بودند را به جایگاه های خود برگرداندم و خانه های آنان را آباد کردم."
"همه مردم را به همبستگی فراخواندم. همچنین پیکره خدایان سومر و آکد را که نبونید بدون واهمه از خدای بزرگ به بابل آورده بود, به خشنودی مردوک خدای بزرگ و به شادی و خرمی به نیایشگاه های خودشان بازگردانم. بشود که دل ها شاد گردد."
"بشود, خدایانی که آنان را به جایگاه های مقدس نخستین شان بازگرداندم, هر روز در پیشگاه خدای بزرگ برایم زندگانی بلند خواستار باشند" "بشود که سخنان پر برکت و نیکخواهانه برایم بیابند. بشود که آنان به خدای من مردوک بگویند :"
"به کوروش شاه, پادشاهی که تو را گرامی می دارد و پسرش کمبوجیه, جایگاهی در سرای سپند ارزانی دار."
"من برای همه مردم جامعه ای آرام فراهم ساختم و صلح و آرامش را به تمامی مردم اعطا کردم."

 

و نخستين فرمان (منشور) آزادی جهان از او:
كوروش، منم شهريار روشنايی
برای من كه برادر بينايان و اندوه خوار خستگانم
زنان به جاليز و آموزگاران به ‌آموزشگاه و سواران به دشت و بیابان يكی ست
همه خان و مان من اند.
من كوروشم و تنها رهایی جهان به آرامشم باز خواهد آورد
من پسر پادشاه انسان و پرچم دار مردمانم
دليری و دانايی
دارایی هميشگی مردم من است
و من با همدلی مردمانم بود
كه كاريزها و رودها را روان كرده ام
و بندها ساخته و شهرها برپا كرده ام
و من برای شما بوی خوش و خواب آرام و زندگي زيبا
...
براي شما، مردمان بزرگ آرزو می كنم.
من كوروشم
پسر ماندانا و كمبوجيه كه با شما سخن می گويم
سرانجام شادمانی از آن شماست
و او كه شادمانی مردم من را نمی خواهد از ما نيست
او برده بي مزد اهريمن است
زنان ميهن من بزرگوار و برازنده اند
خان و مان مردم من
شادمان و سترگ است
پدران ما دانا و فرزندان ما دليرند
بدين ‌نشان هرگز شكست نخواهيم خورد
بدين ‌نشان هرگز فريفته نخواهيم شد
من كوروشم شاه شاهان شما
و من اين سنگ نبشته را به نوترين ‌دبير‌ه (خط) خداوند نوشته ام
نوشته ام تا داد بر نژاد آدمی فرمان براند


پا ورقی : البته به نظر می رسه متن بالا يك برداشت آزاد از كتيبه كورش كبير باشه چون هيچ سندی برای يك همچين متن ادبی پيدا نكردم اما اين متن اكثر مفاهيم اولين منشور حقوق بشر جهان رو كه به وسيله كورش نوشته شد رو در بر داره

 

 ۷ آبان، روز كورش بزرگ پايه گذارتمدن ايران ، خجسته باد.  

و چنين گفت ابر مرد كارنامه (تاريخ) ايران:
فرمان دادم تا كالبدم را بدون گاهوك (تابوت) و موميايي به خاك بسپارند، تا پاره هاي تنم خاك ايران را درست كند.


و آيا می دانيد؟
واژه شاهراه از راهی که پادشاه کورش بزرگ ميان سارد پايتخت کارون و پاسارگاد بنیاد کرد گرفته شده است.
پادشاه کورش بزرگ در شوروي پیشین شهري ساخت به نام کورپوليس که خجند امروزی نام دارد.
پادشاه کورش بزرگ پس از پیروزی بر بابل به پرستشگاه مردوک رفت و براي نشان دادن نیکی و دوستی به بابلی ها به خدای آنان ارج نهاد و در همان پرستشگاه که بيش از 1000 متر بلندی داشت تاج گذاری کرد.
پادشاه كوروش بزرگ پس از گرفتن بابل 25 هزار يهودی برده را که در آن شهر بر زير يوغ بردگی شاه بابل بودند آزاد کرد.
نخستین هنرستان در ايران بدست پادشاه کورش بزرگ در شوش برای آموزش كار و هنر ساخته شد .
ديوار چين با بهره گيري از ديواری که پادشاه کورش بزرگ در اواختر (شمال) ايران در سال 1194 ايرانی (اكنون 3745)، برای جلوگيري از تاخت تیره های اواختري ساخت، ساخته شد .
نخستين سامانه (سيستم) بکارگرفتن كشوری به گونه لشگری و ستادی برای دوره 40 سال کارکردن و سپس بازنشستگي و گرفتن ورستاد (مستمری) همیشگی را پادشاه کورش بزرگ در ايران پايه گذاری کرد.

 

دکتر

نوشته شده در سه شنبه 7 آبان1387ساعت 3:39 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |

بچه ها قراره چند تن از بر و بچ پشت صحنه را که به زودی میان روی صحنه بهتون معرفی کنیم از جمله......

دکتر(دکی)-استاد-آق مهندس خودمون(وکیل) و چند تن از اعضای این محله ی کوچیک

منتظر باشیددددددددددددددددد

نوشته شده در دوشنبه 6 آبان1387ساعت 3:34 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |

دلم گرفته است
به ایوان می روم و انگشتانم را بر پوست کشیده شب می کشم
چراغ های رابطه تاریکند
کسی مرا به آفتاب معرفی نخواهد کرد
کسی مرا به مهمانی گنجشک ها نخواهد برد
پرواز را به خاطر بسپار
پرنده مردنی است

                                                                                    

يه غريبه اومد از راه، با من آشنا شد
با تموم خستگي‌هاش، با من هم‌صدا شد
خونه‌ي دل از محبت گرم و باصفا شد
به غرور گذشته رسيدم، به هواي گذشته پريدم
چي بگم……
ندونسته دلمو به غريبه سپردم
اون غريبه رو ساده شمردم
گول چشم سياهشو خوردم
رفت از اين شهر كه دلم رو به خون بنشونه
جون من رو به لب برسونه
جاي ديگه آتيش بسوزونه
ندونستم كه غريبه هرچي باشه يه غريبه است
ندونستم كه غريبه هرچي باشه يه غريبه است.......

شعرهای قشنگی بودن آقا حمید امیدوارم در آینده بازم از این شعر ها برای ما بفرستی

 

نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 10:19 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |

 

سلام به همه ی خوانندگان و بچه محلان عزیز

ما همگی به خاطر مشکلی که این دو سه روزه برای وبلاگ پیش اومده بود و امکان نظر دادن وجود نداشت از همتون عذر می خواهیم .

به بزرگی خودتون ببخشید .

ما مخلص همه ی رفیقای گلمونم هستیم!

تا بعد ...

نوشته شده در یکشنبه 5 آبان1387ساعت 3:56 بعد از ظهر توسط bachchemahal| |

سلام خوبین؟

دوتا نه سه تا حرف دارم

اولا : طبق معمول پریناز خانم شرمندم میکنید در ضمن درست میگید اصلا مهم نیست مهم اون چیزیه که شما گفتید .

شما احیانا پست الکترونیکی ندارید تا ما راحت تر و بیشتر بتونیم با هم مکالمه داشته باشیم؟ اگه دارید لطفا بگذاریدممنون

دوما : آقای سید ماهان آقا واستا پیاده شو باهم بریم اینجوری که شما از لیلا تعریف میکنی یعنی ما هیچی دیگه

باشه باشه ما هم خدایی داریم دیگه

سوما : سلوا خانم درست شد حالا میتونید بگید منتظرما یا اصلا آدرسشو بدین

فعلا بای دوستان

نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 10:24 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |

از همه کسایی که به من لطف دارن واقعاْ ممنونم
نوشته شده در شنبه 4 آبان1387ساعت 11:47 قبل از ظهر توسط | |

کجاست اهل دلی تا که شرح غصه دهم

مثل عکس رخ مهتاب که افتاده در آب

                    در دلم هستی و بین من و تو فاصله هاست ...

 

بدون شک آسمان با این همه ستاره تیم برنده است!

بی شک آسمان با این همه ستاره تیم برنده است !

 زندگی تکثیر ثروتی است که نامش محبت است !

 

و اما چهار فصل ...

 

 

 

 

 بازم منتظر گالری های بچه محل باشین !

نوشته شده در پنجشنبه 2 آبان1387ساعت 5:54 بعد از ظهر توسط shahin shahshahani| |

Design By : Night Melody